38
شب که می آيد ؛ من می روم تا به ستاره ها بگويم ...
< برای همه شان اعتراف خواهم کرد ! >
شادي تو بي رحم است و بزرگوار
نفس ات در دست هاي خالي ي من ترانه و سبزي است
من بر مي خيزم !
چراغي در دست ، چراغي در دل ام .
زنگار روحم را صيقلي مي زنم .
آينه اي برابر ِ آينه ات مي گذارم
تا
" با تو "
ابديتي بسازم
شاملو
پ.ن.
... مي ترسم
حالا معلوم نيست سر رؤياهام چي بياد
مي ترسم كه اين گوشه دلم همشون بگندن و ....
مي ترسم
من براي تمام رؤياهام نگرانم
حتي بيشتر از خودم
حتي بيشتر از تو
حالا سر رؤياهاي بيچاره من چي مي ياد
وقتي كه من از خيلي چيزا مطمئنم و ...
ببين
خودم نه
رؤياهاي بيچاره ام ...
حيف ِكه همشون پاره پاره توي هوا معلق بمونن
رؤياهاي بيچاره ام ...
حيف ِكه گوشه دلم با تمام غصه هام منفجر بشن
مي ترسم ...
من به خاطر تمام رؤياهاي بيچاره ام گريه مي كنم
نگاه كن
با من بمان !
