183-13
كاش اين خداي خوب يه كليد undo هم براي اين زندگي مي گذاشت ...
دوستهاي قديمي
فرصتهاي از دست رفته
خاطراتي كه حالا ديگر زير غبارها مدفون شده اند
و من !
مني كه دور شده ام ...
خيلي دور ...
هي كه چقدر بي قراري مي كند اين كوچه
چه بي قراري مي كند اين بغض
چه بي قراري مي كند اين دل
تمام اين سال و ماه انگار منتظر آمدن كسي باشند و ...
نيامدن !
چه بي قراري مي كند اين كوچه
تمام اين روزها پنجره ها در انتظار باران خميازه مي كشيدند و باز
فردا !
همين ديروز كفشهايم خودشان راه افتاده بودند سمت اول كوچه ، سراغ آمدنت را بگيرند ؛
من هم پاپرهنه در خيابان به دنبالشان مي دويدم ، از آنها خواستم كه اينقدر سر به هوا نباشند ،
گفتمشان كه تو نمي آيي ! بايد كمي صبوري كنند ؛
با هم باز مي گشتيم سمت خانه ؛
درست نمي دانم ،
اما انگار پاييز آمده بود ؛
انگار آسمان هم باريده باشد ، زمين خيس ِ خيس بود ...
ما آرام ، آرام آمديم سمت همان ياسهاي آشفته ... اما انگار ياسي نبوده باشد ؛
انگار آسمان باريده باشد ؛
زمين خيس ِ خيس بود ؛
انگار پاييز آمده باشد .
و ما باز مي گشتيم ؛
بي هيچ نشاني از جاي پايي ...
من هنوز زنده ام
همین حوالی نزدیک باران نفس می کشم
و دلتنگیم را می نشانم بر چشمانم
شاید روزی دورباره ...
بازگشتم !
ما اشتباه مي كنيم
كه از چراغ ، انتظار شكستن داريم
شب ... سرانجام خودش مي شكند .
ما اشتباه مي كنيم
ما اشتباه مي كنيم
ما ا ش ت ب ا ه مي كنيم
...
تو اشتباه مي كني
تو ...!!!
هوم !
دلم مي خواد من كه دارم دور مي شم ، واستي و دور شدنم رو نگاه كني !
اينقدر نگاه كني تا بشم قد ِ يه نقطه !
بعدشم گم بشم تو دور دورا ... اينقدر دور كه ديگه نبينيم !
بعد وقتي دارم آروم آروم تبديل مي شم به يه نقطه ، يواش يواش گريه كنم
اشكام قد ِ يه نقطه باشن و كم كم بشن يه دريا
تو هم اصلا روحت خبر دار نشه كه چقدر ...
نشسته ام اينجا آهنگهايي گوش مي دهم كه خيلي هايشان طعم درد را مي آورد زير دندانهاي نفرتم مي جود ...
شايد بشود گفت نه واقعا دلتنگم ، نه واقعا تنها
تنها گاهي دلم بي قراري مي كند .
براي ساعت زنگدار طبيب - كه مدام عقب مي ماند - دنبال دوا مي گردم ... شايد اينبار سر وقت ! ياد بيمار تبدارش بيفتد ...
...
صبح ها شكلي از رفتنيم
عصر ها خستگاني كه باز مي آيند :
رؤيا باخته ، بي اميد ، اندكي معترض !
خسته ام ؛ خسته !
خسته ايي كه يادش رفته برگرده ...
خسته ايي كه اينجا ،
اين گوشه دنيا تنها مونده ،
خسته ايي كه سردش ِ
خسته ايي كه تب داره ...
خسته ايي كه يه كوچولو مي ترسه
خسته ايي كه يه گنده دلش تنگ شده ...
خسته ايي ...
رؤيا باخته ؛
بي اميد ؛
اندكي معترض
...
من اينجا دارد خوابم مي برد
نگاه كن !
انتظار پوچم به انتهايش رسيد و حالا
قرار است كابوس ببينم
فرياد بزن
فرياد
نگذار
كابوس !
من از اين كابوس ها مي ترسم
كمكم كن !
نگذار ...
من دارد خوابم ميبرد ...
اين را بفهم
براي من اينجا ماندن سخت شده ،
من شباهت و تفاوت اين ها را نمي فهمم
من فاصله ام تا قهرمانم را با اشك پر كرده ام
و نمي توانم شباهتم را در يابم با اين نوشته ها
با اين كاغذهايي كه زير دستم خيس مي شوند
اين را بفهم
اينجا زندگي سخت شده
انگار ديوي ست اين حوالي
ترسم برداشته است
نمي توانم درست راه بروم ، درست حرف بزنم ، درست زندگي كنم
اين را بفهم !
من از ياد برده ام ، از ياد برده ام ، خودم را و اينكه پيش از اين چگونه نفس مي كشيدم
بي آنكه از يادت برده باشم ...
وقتي كه زندگي من هيچ چيز نبود ،
هيچ چيز
به جز تيك تاك ساعت ديواري
باطري ساعت ديواري تمام شد
و براي هميشه !
در هشت و چهل و پنج دقيقه متوقف شد .
ماه هم آمده بود نزديك زمين
فايده ايي نداشت
درست حس مي كردم همه چيز از دست رفته
و فرصتي هم براي جبران باقي نيست
خيلي گريه كردم
بي فايده
ماه هم آمد سرك كشيد
نتوانست كاري كند
خسته شد
رفت پي كار خودش
دورغكي نور پاشيد ...
بيشتر از اين حرفا ناراحت 185 صفحه اي ام كه الكي پرينت گرفتم ،
بعدشم يكمي خسته ام ؛
.
دلم يك خيابون دراز مي خواد ،
خلوت ؛
با يك قلوه سنگ ،
كه بزنم زيرش ، بره يكم جلوتر وايسته ؛
برسم بهش دوباره ...
...
اونقدر با هم بريم تا برسيم به ،
به ،
به ...
بدون هيچ شتابي ،
ولي برسيم ...
فقط برسيم !
اون بيرون داره باد مياد ،
اون بيرون گاهي بارون مي آد ،
اون بيرون شلوغ ِ ، خيلي شلوغ ؛
اينجا يه دختره هست كه خيلي خسته ست ؛
اينجا يه دختره هست كه گاهي دلش خيلي تنگ مي شه ؛
اينجا يه دختره هست كه از فرط دلتنگي دلش گرفته ؛
اينجا يه دختره هست كه بدون هيچ قصدِ بدي ، مدام كاراي بد مي كنه ؛
اينجا يه دختره هست كه ...
هه !
يه شب حالت بده ،
خيلي بد ؛
داري به زمان و زمين بد و بيراه مي گي ...
خسته شدي ، خيلي خسته
حس مي كني توموم شدي
آروم
كم كم
مي گي چرا چند وقته هيچي درست نمي شه ؟!
مي گي چرا بايد كارات اينقدر گره بخوره ؟!
مي گي كاش بميري راحت شي !
حتي سر خدا داد مي زني چرا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!
فكر مي كني صداتو نشنيده ؛
فكر مي كني اشكاتو نديده !
فكر مي كني داره كم كم يادش مي ره ،
داره كم كم همه چي رو فراموش مي كنه !
بغض مي كني ،
نمي خواي اين شب تموم بشه ،
نمي خواي فرداي نكبتي بياد ،
نمي خواي بفهمي اوضا خرابتر از اوني بوده كه فكر مي كردي ...
اما آخرش كه چي !؟!
صبح از راه مي رسه ؛
تو آينه يه نگاه به خودت مي ندازي ،
نفس عميق مي كشي ،
مي گي همه چي درست مي شه ، همه چي ...
با خودت فكر مي كني كه همين ديشب خدا بغلم كرد ، تو بغلش تا خود صبح خوابيدم ؛
منو اينقده دوست داشته كه ...
مي رسي سر اين خط :
لطف آنچه تو انديشي
حكم آنچه تو فرمايي
فكر مي كني ، فكر مي كني ... فكر ...
قاطي فكرات مي شي ،
تو بغل بزرگ خداي بزرگِ خودت گم مي شي
دلت يه چيزي مي خواد كه نمي دوني ؛
دلت يه چيزي مي خواد كه نمي شنوي ؛
بعد از آسمون شروع مي كنه به باريدن ،
نم نم ؛
آروم ؛
خيس مي شي ،
اما نه خيس ِ خيس ،
مي دوني !
داري شروع مي شي ...
آروم ،
كم كم .
...
بازم فقط خداي خوبِ دقيقه نودِ خودم ...
فقط ِ فقط ِ فقط !
خداي
خوب ِ
دقيقه
نود ِ
خودم !
پ.ن. گفتا تو بندگي كن ، كاو بنده پرور آيد ...
رهگذري بيكار
با نوك خنجرش
نامش را بر ديواره ي متروكه ي قلبم
حك كرده است ...
نمي داني كه جاي هر حرفش چقدر درد دارد ...
هميشه يا مجالي نيست ،
يا اگر هم باشد جايي براي گفتن نيست ؛
يادم باشد بگويم كه چقدر شنيدن صداي آب آرامم مي كند
يادم باشد بگويم كه از بنفش خوشم نمي آيد
يادم باشد بگويم كه شبها را چقدر دوست دارم
يادم باشد بگويم كه هنوز هم سالهاست عينكم را جايي جا مي گذارم ،
كه به ياد نمي آورم ...
بگويم براي ساعتي كه در هشت و چهل و پنج دقيقه جان مي كَند ،
چقدر غصه خورده بودم ...
بگويم براي تمام عشق هايي كه اشتباه نوشته بودم ،
چقدر گريسته بودم .
بشمار !
هزار و صد و سي پنج صفحه ي ديگر
تا انتهاي اين دلتنگي مانده است ...
نتايجم با واقعيت نمي خونه ، منگ شدم ؛ دلم مي خواد بخوابم ؛ بدون اينكه فكر كنم باز بيدار شدني در كار باشه ...
اصلا دوست دارم همين الان ، از سوراخ كليد ، يه عالمه نور بياد تو اتاق
اصلا دوست دارم همين الان ، در اتاق باز شه ، اينقده نور بياد تو كه نتونم نگاه كنم ،
چشامو بزور باز نگه دارم و وقتي تونستم ببينم ، ببينم كه ...
كه ...
اصلا دوست دارم همين الان ، بارون بباره ... بارون ، بارون ، بارون ...
يه كوچولو ، ممكنه برا دل من خوب باشه ...
براي گذشتن ،
براي پر كردن اين فاصله ها ؛
خيلي كم شدم ، خيلي
شايد هم كم بودم ... نمي دونم !
درست يه جايي كه انتظارش رو نداري همه چي خراب مي شه ،
تموم شدم ، تموم ....
درست وقتي داره خوابت عميق مي شه ، تو خواب از يه دره پرت مي شي پايين ...
و تا خود صبح تمام سلولهاي تنت مي لرزه ، از ترس ، نه ترس از مرگ ، ترس از يه چيزي شبيه ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد !
انگار يكي از پشت هلت بده ، تو راهي جز پرت شدن نداري !
ناگزيري و پرت مي شي ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد ...
تموم شدم ،
ت
م
و
م
...
مي دانم سبزه ايي را بكنم ،
خواهم مرد .
بعد از ظهر
گرما
خستگي
دلتنگي
كوچه
خلوت
آفتاب
تنهايي
راه
نرسيدن
آفتاب
گرما
خستگي
غروب
نسيم
خستگي
خيابون
شلوغي
تنهايي
تنهايي
تنهايي
...
ت
ن
ه
ا
ي
ي
دلخوشي من اونجاست
اونجا ،
وسط اون تاريكي ها
نمي تونم بيبينمش
فقط مي دونم كه اونجاست
هيچوقت نشد ببينمش
و هميشه مي دونستم كه اونجاست
اونجا ،
وسط اون تاريكي ها ...
.They would banish us
.How boring it is to be somebody
پ.ن.
دلم عجيــــب گرفته ...
آه اي محبوب من !
اكنون سه روز تمام است كه تو را دوست مي دارم ؛
و اگر هوا مساعد باشد ،
تا سه روز ديگر هم
دوست خواهم داشت .
ايشون
شما
شماي دوست داشتني
تو
توي آشنا
توي مهربون
توي خوب
توي هميشگي
تو
توي قديمي اما دوست داشتني
توي قديمي
تو
توي تنها
توي كهنه
توي بدرد نخور
توي غريبه
تو
او
او
اون
..
.
.
.
من دارم تموم مي شم ...
يواش يواش ،
يه روز مي ياي مي بيني آدم توي لباسم هم ديگه نيست ،
اونم تموم شده ...
عجيبم ؛
عجيب تنها ؛
عجيب غمگين ...
قرار ما هم " تا آخر دنيا " بود .
اما نمي دانم كه !
نيمه ي راه مرا قيچي كرد ...
پرت شدم ،
متلاشي شدم ،
تكه تكه شدم ،
و ديگر چيزي به ياد نياوردم .
من تنها موند ،
من فراموش شد ،
افتاد وسط يه بيابون ،
آدمها پا گذاشتن رو قلبش ،
من شكست ،
شكست ،
شكست ،
شكست ،
ش ...
ك ...
س ...
ت ...
من دلش گرفته ،
من خسته اس ،
من خوب نيست ،
من نمي تونه ،
من نمي دونه ،
من غصه داره ،
من گريه داره ،
من گريه داره ،
من گريه داره ؛
من گريه دارم ،
من گريه كردم ...
دچار شدم ...
پيشتر از آنكه فكر كني دچار شدم ...
و فكر كن چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك ،
دچار آبي بيكران دريا باشد .
دچار يعني
عاشق ...
من سخت و سنگين راه مي روم ؛
اينجا ،
در كوره راهي كه از بياباني گرم و سوزان مي گذرد ،
سخت تشنه ام ...
ظاهرا شكست خورديم ...
...
مي داني دوست من ، زخم ديرين التيام يافته ولي گاه جاي آن زخم ، مرا عذاب مي دهد .
ناشناس در اين آدرس
من تصوير تو را در چشمانم گم كرده ام ...
اين روز ، اين روزها ، اين عمر ؛
مي گذرد .
وقتي كـه من بـاخته باشم ،
وقتي كه از ياد رفته باشم ،
وقتي كه سوخته باشم ،
زوزه هاي سگي بيمار ؛
كه زندگي ام را دريده است ؛
باشد يا نباشد ؛
تفاوتي نخواهد كرد .
اينجا آفتاب مي تابد ؛
اما هوا سرد است .
من حتي شده رو به آفتاب راه بروم ، سايه ام پيش رويم باشد ...
چه مي گويي رفيق جان ؟!
پ.ن .
ديوانگان ديوانه باش ، تا غم تو عاقلان خورند ...
به ليلا
حرفهاي آن روزت را قاب گرفته ام ؛ زده ام به ديوار ذهنم ... افكارم مدام با حرفهايت معاشقه مي كنند ... زيستن مي آفريند ... مي داني ؟!
شــــايد ، يـــــه روزي ، يــــه وقتــــــي ، يـــــه جــــــــايي ، يـــــــه كـــــــسي ، يـــــــــه كـــــــــــــــاري ، يـــــــه چيـــــــــزي ، يـــــــه جــــــــوري ...
شــــايد
شــــــايد
شــــــــايد
...
اين روزها درست نمي دانم كه كجايم ؛
امروزها نمي دانم كه چگونه مي گذرند ؛
مدام مي روم در باغچه براي پروانه ها دانه مي پاشم ،
پروانه ها هم مرا از ياد برده اند ،
آنقدر نيامدند كه تمام دانه ها در خاك جوانه زدند ،
پروانه ها يادشان رفته
كسي
جايي
چشم براهشان است .
جوانه ها سر بر آسمان بر ميدارند ،
من در خاك بخواب خواهم رفت ؛
پروانه ها مرا به ياد نخواهند آورد .
پ.ن.
... و هيچوقت به اين فكر نخواهم كرد كه پروانه ام را با گنجشكها عوضي گرفته باشم
...
بادها دروغي مي وزند ، بادهاي دروغ مي وزند ... آنقدر كه بايد ياد بگيري از آدمها - شايد تمامشان - متنفر باشي ، بعد هم وصيت مي كني روي سنگ قبرم بنويسيد :
ديگر نشاني از قدمهايم را
نخواهي ديد بر خاك ؛
در گذرم از خاكها ،
بادها در بادها وزيد .
پ.ن
و بعد از تمام بايد ها شانه خالي كردن ها ...
و بعد تمام شايد ها را فراموش كردن ها ...
و بعد شاگرد آخر كلاس بودن و ياد نگرفتن ها ...
و بعد شايد! شايد! شايد!! ساده تر مردن ها ...
من به عدالت خدايتان شك دارم ...
مرا ديگر گونه خدايي مي بايست
شايسته ي آفرينه يي كه
نواله ي ناگزير را
گردن كج نمي كند .
چنگ به دامنش زدم
عشوه نمود و بست در
سنگ چو بر درش زدم
شيشه ي پنجره ي خانه شان ،
شكست ؛
پدرش ،
مرا سپرد به تركه هاي گيلاس .
گاهي حرفي براي نگفتن ، چيزي براي پنهان كردن ...
گاهي فريادي براي بر آوردن ، گريباني براي دريدن ...
پ.ن. نشاني من همان خانه ايي كه ياسهاي آشفته بر ديوارش از دور سلامت مي كنند ؛ از هجوم سفيد و زرد ياسها كه بگذري ، شك ندارم كه ديوانه خواهي
... شد
تمام زندگيم را بازي با همين لغتهاي بيهوده نقش زد ... آنقدر با بيهودگي اين كلمات ساده ، بازي كردم و چرخاندمشان كه براي انتقام همان كردند كه توي اين بازي ها مي نوشتم ... بدجوري انتقام گرفتند ... حالا هم من رنگ همان خاكستري تمام داستانهاي نانوشته ام شده ام ... حالا خيلي ساده اول بازي مي كنمشان و اگر نمُرده باشم خواهم نوشتشان .
يك روز ... دو روز ... سه روز ... همينطور مي گذرند ... يك روز ِ ديگه ... دو روز ِ ديگه ... بعد اونوقت خداي خوب مي شينه سر فرصت تصميم مي گيره كه فرصت خوبي براي مُردن هست يا كه نه ...
پ.ن. رفتني ام ...
از من رمقي به سعي ساقي ماندست
وز صحبت خـلق بي وفــايي ماندست
از بــاده دوشيــــن قــدحي بيش نمـاند
از عمــر ندانم كـه چــه بـاقي ماندست
...
از عمــر ندانم كـه چــه بـاقي ماندست
راستش حالا روزهاي زيادي گذشته است ... هفته ها و ماههاي زيادي ...
حالا چندي ست كه من نامم را مي دانم و تازه آموخته ام روي پاهايم بايستم ...
... عين كودكي كه سر دنيا آمدن ، استخوان جمجمعه اش متلاشي شده باشد ... انگار من هم ايستاده بودم به پاره هاي مغزم كه ريخته روي زمين نگاه مي كردم ... درست يادم نمي آيد كه چه شده بود ... انگار روي لبه ايستاده باشم ... انگار پرت شده باشم پايين ... مي دانم كه نمي خواستم بيافتم ... نمي خواستم كه خودم را پرت كنم ... اينبار انگار سايه ام بود ... من ايستاده بودم خورشيد را نگاه مي كردم ... نمي دانم چه شد ... انگار سايه ام بي احتياطي كرد ... انگار او هم نمي خواست من بيفتم ... دستش را آورد كه مرا نجات دهد ... از من مي گذشت ... نيست كه از جنس هواي رؤياهايم بود ... من هم يادش نداده بودم كه دردها را لمس كند ... نيست كه من شكل درد شده ام ... ذره ذره تجسم درد شده ام ... و تمام بودنم رنگ درد گرفته است ... بيچاره سايه ام ! حالا هر شب كابوس مغز متلاشي شده ام را مي بيند ... حالا بي هويت است بي من ... مدام مي رود به آفتاب التماس مي كند آخرين تيغه اش جانش را تكه تكه كند ... آفتاب هم هر بار او را تبرئه مي كند ... حالا نزديك من كه مي شود ، من در او گم مي شوم ... من كوتاهتر از آنم كه او آن من باشد ...
من تازه آموخته ام كه روي پاهايم بايستم و چندي ست نامم را مي دانم و با اين سايه بيگانه ام ... بيگانه ؛ به اندازه تك تك ثانيه و دقيقه ها يي كه گذشته است ... بيگانه ام .
تمرين مي كنم كه احساسم را بر پايه منطق رياضيات ، كم كنم !
مصلحت ها را جمع زنم ...
آدمها را تقسيم كنم ...
تمام ِ ارزش ها را در صفر ضرب كنم .
bring me to life
روزهاي باراني فروردين را دوست مي دارم ،
شايد چون در يكي از روزهاي فروردين ، زير بارن - بدون چتر - بدنيا آمده ام ...
عبور ثانيه ها
حجم مي گيرد ،
ورم مي كند
لمس مي شود ؛
وزن مي گيرد ،
سنگين مي شود
سنگيني مي كند ؛
...
خسته ام ،
خسته ...
ديشب مُچ ماه رو گرفتم ؛
وقتي كه داشت دور از چشم خورشيد ، ستاره ها رو ديد مي زد ؛
حالا كلي مهتاب دارم ، واسه اينكه ببخشم به مهربوني چشات !
سکوت
خيس و خسته به خانه بيا
نمی خواهم شاعر باشی
باران باش ...
هنوز هم براي من خوشبختي مي شه ، آن كلبه چوبي وسط يك جنگل ؛ بنشيني بغل
يك شومينه كـه آرام مي سوزد ، و به قطــره هاي باراني كــه بـه شيشه مي خورند
و آرام مي لغزند و سقوط مي كنند نگاه كني ...
...
بعدشم به اين نتيجه مي رسي كه :
عاشق تمام روزهاي باراني ام !
يک خيابان خلوت و بی انتها
تنها
زير باران
بدون چتر ...
امشب همه ي آسمان مال من !
مي شود آيا ؟!
قول مي دهم آنرا برگردانم !
مي خواهم با چشمانش بگريم ؛
زمينم خشكيده است ،
قطره ايي شايد !
به اندازه همون روز اول آشفته ام ...
نتيجه گيري كلي:
عين يه ظرف گنده آب مي مونه كه گذاشتي كم كم همه ناخالصي هاش ته نشين بشه ؛ بعد يهو بر داري با يه ملاقه گنده همش بزني ...
ايـــــنقدر گِـــلو شــو فشــار مي دي تــا خفـــه شـــه ؛
بعدهم مي شيني بالا سر جنــازه اش گريه مي كني ...
جايي شبيه همين هيچ جا هاي خودمان
وقتي شبيه همين هيچ وقت هاي خودمان
چيزي شبيه همين ها ... دلم بدجوري هوايش را كرده ...
...
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
ندانم چوني ؟
...
..
.
چوني ؟
دلم يك جايي مي خواد شبيه همان جايي كه
شاهزاده قصه ؛
هميشه !
دختر فقير و مي خواست ...
نمي دونم چرا امشب اينقدر دلم ...
تقدير :
اين روزها زيادي گيج مي زنم ...
همين ديروز ، بعد كه فقط دستم شكست ، فهميدم قرار بوده كه بميرم ؛ حالا ديگر
همه چي به حالت سكــون در آمده است ؛ از آن لحظــه بـه بعدم را كسي ننوشته
است ؛ بي سرنوشت شده ام .
كسي مي تواند براي مُرده ايي كه نَمُرده كاري كند ؟!
ري را ... ري را
دارد هوا كه بخواند
در اين شب سيا
او نيست با خودش
او رفته يا صدايش
خواندن نمي تواند ...
يكي رفت
يكي اومد
يكي فراموش شد
يه چيزي فراموش شد
يه چيزي شكست
يكي رفت
يه چيزي فراموش شد
يه چيزي شكست ...
شايد ديگه هيچي نيست ... هيچي !
فلك را عـادت ديــرينه اين است
كه با آزادگان دائم به كين است
شب که می آيد ؛ من می روم تا به ستاره ها بگويم ...
< برای همه شان اعتراف خواهم کرد ! >
شادي تو بي رحم است و بزرگوار
نفس ات در دست هاي خالي ي من ترانه و سبزي است
من بر مي خيزم !
چراغي در دست ، چراغي در دل ام .
زنگار روحم را صيقلي مي زنم .
آينه اي برابر ِ آينه ات مي گذارم
تا
" با تو "
ابديتي بسازم
شاملو
پ.ن.
... مي ترسم
حالا معلوم نيست سر رؤياهام چي بياد
مي ترسم كه اين گوشه دلم همشون بگندن و ....
مي ترسم
من براي تمام رؤياهام نگرانم
حتي بيشتر از خودم
حتي بيشتر از تو
حالا سر رؤياهاي بيچاره من چي مي ياد
وقتي كه من از خيلي چيزا مطمئنم و ...
ببين
خودم نه
رؤياهاي بيچاره ام ...
حيف ِكه همشون پاره پاره توي هوا معلق بمونن
رؤياهاي بيچاره ام ...
حيف ِكه گوشه دلم با تمام غصه هام منفجر بشن
مي ترسم ...
من به خاطر تمام رؤياهاي بيچاره ام گريه مي كنم
نگاه كن
با من بمان !
مي خور ! كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيــــــــك بنگري همه ! تـــــزوير مي كنند
*******
پنج عصر
غروب آسمان دانشگاه پر از كلاغ ؛
ما " دوان " از زير درختها مي گذريم ،
مبادا كلاغها بر سرمان بر...نند !
حالا كه دختر كوچولوي من غصه هاشو پهن كرده تو آفتاب ،
هوا ابري شده ؛
واسه همونه كه دختر كوچـولوي من هنوز گـــريه داره ... .
مي گم مرده بودم
مي گم كه چه آرامشي داشت
مي گم كاش هيچوقت اون تلفن لعنتي زنگ نمي زد
مي گم كاش بيدار نمي شدم
و مي خندي !
مي گم پاكُنه يادت هست ؟!
مي گم من بلد نبودم ازش استفاده كنم ؛
مي گم عوضي خودمو پاك كردم ...
و مي خندي !
مي گم آخرين روز هميشه بدترين روزه
مي گم من دارم به آخرين روز نزديك مي شم انگار
مي گم بهتره فكر كنم آخرين روز خيلي وقته گذشته ...
و مي خندي !
مي گم دلم واسه خيلي چيزا تنگ شده
مي گم دلم واسه خيلي حرفا تنگ شده
مي گم دلم براي شبايي كه تا صبح گريه مي كردم تنگ شده
مي گم سنگ شدم
مي گم نيگا ؛ سنگ شدم
و مي خندي !
مي گم خسته ام
مي گم نمي خوام كه بشنوم من اشتباه مي كردم
مي گم مي دونم كه مي شنوم
مي گم مطمئنم
و می خندی !
مي گم ...
مي گم اما ، اما بازم كسي چه مي دونه ، شايد ... شايد !
اينبار منم که مي خندم
و ديگه نمي خندي !
مي گم وقتي به آخرين بن بست رسيدم خبرت مي كنم ..
و نمي خندي !
....
مي گم خبرت كنم ؟!
و نمي خندي !
...
و نمي خندم ...
نگاه !
يك ثانيه ديگر هم گذشت
يعني اينكه زمان مي گذرد
يعني كه شايد به اندازه كافي اين زمان گذشته باشد
اما امروز هم مثل تمام آن روزهايي ست كه قرار بود زمان بگذرد ...
من از اينجا خواهم رفت ؛
پروانه ايي كه با شب مي رفت ،
اين فال را براي دلم ديده است ...
....
من خيلي وقت است كه با شب مي روم ؛ مي روم آنطرفِ دنيا،رؤياي تو را ببينم ...
◊وقتي حواست نيست زيباتريني
وقتي حواست هست تنها زيبايي
حالا حواست هست ؟
شبهاي روشن
◊ با دل ما هم نساختي ... نساختي !!
سلام غريبه !
ياد آشنايي هامون بخير ...
****
پرنده پرواز نمي دانست
قفس را گشودم
و او در وحشت آسمان گم شد...
پرنده پرواز نمي داند
پرنده تنها مانده است
" اسير قفس را چه به وسوسه پرواز ؟"
پرنده پرواز نمي دانست
آسمان وحشي شد
پرنده در وحشت آسمان گم شد
پرنده باز نمي گردد
پرنده پرواز نمي داند
پرنده تنها مانده است
قفس خالي ست ....
كسي نخواست بداند
تا نپرسد چرا
كسي نيامد تا كسي نرود
كسي نگفت
تا كسي نشنود...
اما باز هم دلم خوش است
كسي بود كه
نخواهد
نداند
نپرسد
نيايد
نرود
نگويد
و نشنود !
-------
من ترا بفراموشي سپرده ام
تو مرا بفراموشي سپرده ايي
اكنون چه كسي به ياد ماست ؟
پ .ن . راستی ری را يعنی سفر ...
در سفر قدر خانه ام را مي دانم
در خانه ام تنهايم
***
موقتي بودن "همه" به وحشتم مي اندازد
و شتابي احمقانه شايد
و "همه" به پايان ميرسد ، شايد
جايي همين نزديكي ، شايد!
و به همين سادگي ، شايد ...
و تمام ؛ شايد !
شـــب بود !
ستـاره بود !
مــــــاه بود !
شب بود
ستاره ام كو ؟
شب بود
ستاره ام مرد !
***
پ . ن . اول اينكه : حالا كه خيال پلو اِ ، بذار چـــــــــرب باشه !
آخر اينكه : ما رفتيم ...
1- زندگي سر رفته
حوصله من ته گرفته
2- آسمان نيلگون
دير تر ، كمي دور تر
فردا سياه
امروز بنفش
من خاكستري بودم .
دير تر ، كمي دور تر
فردا آبي
امروز سفيد
و من سبز خواهم بود .
- يه چيزي اين وسط هميشه بي رنگه ! -
3- *زندگي سرْ درد (!) دارد
زندگي سر ِدرد (!) دارد
زندگي سر ِترس (؟) دارد .
- منم سر درد دارم -
4- روز اول گذشت
- يادم نيست –
روز دوم گذشت
- مثل تمام عصرهاي خالي بي حوصلگي -
روز سوم گذشت
- در كرشمه هاي روزي آفتابي -
روز چهارم هنوز نيامده
روز پنجم گذشت
- بي هيچ شتابي -
روز چهارم هنوز نيامده
روز ششم گذشت
- خالي خالي -
روز چهارم هنوز نيامده
روز هفتم گذشت
- لحظه ها هميشه مي گذرند -
روز چهارم هنوز نيامده
روز هشتم خواهد گذشت
- در بي رمقي آخرين آفتاب هاي تابستاني -
اما روز چهارم هنوز نيامده
- قرار بود روز چهارم معجزه كنم ! -
5- فراموش كردن :
- ساده بود !
باز آغازيدن :
- ساده بود !
بيهوده شاد بودن :
- ساده بود !
خوب (؟) بودن :
- ساده بود !
بد (؟) شدن :
ساده بود !
سنگ (؟) شدن :
ساده بود !
به خاطر داشتن اما از ياد بردن :
ساده بود !
ماندن اما نبودن :
ساده بود !
شنيدن اما گوش ندادن :
ساده بود !
ديدن اما نگاه نكردن :
ساده بود !
خواستن اما دوست نداشتن :
ساده بود !
زندگي :
احمقانه ساده بود !
- ساده است كه چگونه مي زيي
باري زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم !
مارگوت بيكل -
6- خيلي خري
- تا بينهايت تا ! -
*پ.ن. يادم رفت بگم زندگی دردِ سر هم داره !
زنداني ، كه زنداني ست ؛
حالا گيرم
زندانش به وسعت آسمان باشد
و
زندان بانش به مهرباني ماه
- چه توفيري مي كند ؟ -
زنداني كه زنداني ست ...
من هنوز هم منتظر آن شب مهتابي ام
كه ماه به خوابم بيايد
شبها با عينك مي خوابم ،
مبادا که چيزي از قلم بيفتد ....
مي دوني :
ديروز جاي چيز هايي رو باهم عوض كردم
اولــــي جاي سـايه ام با نـــــور
دومــي جاي خودم با سـايه ام
سومي جاي ديوار با پنجــــــره
چهارمی ...
.
.
.
و آخري جاي آسمان بود با تو !
مي گويد فردا آسمان عاشق مي شود !
خنده ام مي گيرد :
- بخند!
- بخند!
- بخند!
****
حالا خودمونيم :
- آسمان ! عاشق مي شي؟!
- جون من بگو " آره !"-
دينگ دينگ
لحظه يي كه اينجوري فكر نمي كردم
...
لحظه ايي كه اينجوري فكر نمي كردي
.
لحظه ، لحظه ي اشتباه بود
...
دينگ دينگ
لحظه ايي كه اينجوري فكر نمي كردم
...
لحظه ايي كه اينجوري فكر مي كردي
.
لحظه ، لحظه ي ديوانگي بود
...
دينگ دينگ
لحظه ايي كه اينجوري فكر نمي كردم
....
لحظه ايي كه اصــــلا فكر نمي كردي
.
لحظه ، لحظه ي دلتنگي بود
...
دينگ دينگ
لحظه ايي كه اينجوري فكر نمي كردم
.
لحظه ، لحظه ي تنهايي بود
...
دينگ دينگ
لحظه ايي كه اينجوري فكر نمي كردم
.
لحظه ، لحظه ي حماقت بود
...
دينگ دينگ
لحظه ايي كه ديگه فكر نمي كردم
.
لحظه ، لحظه ي بيداري بود
...
دينگ دينگ ...
...
...
خط خطي
خط خطي
خط خطي
زندگي خط خطي
دوستي هاي خط خطي
دوست هاي خط خطي
خط خطي
خط خطي
خط خطي
كاغذ هاي خط خطي
كتابهاي خط خطي
نوشته هاي خط خطي
خط خطي
خط خطي
خط خطي
خاطرات خط خطي
يادگارهاي خط خطي
احساس هاي خط خطي
خط خطي
خط خطي
خط خطي
تقويم هاي خط خطي
1 آگوست خط خطي
15 ژانويه خط خطي
23 جولاي خط خطي
خط خطي
خط خطي
خط خطي
من لاي اين خط خطي ها گم شدم
لطفا يكي بياد منو پيدا كنه !
1- آدمهايي كه دنيايشان در چَشمهايشان خلاصه مي شود ...
آدمهايي كه فاصله قلبهايشان را با متر مي سنجند ...
۲ - ساعت 5دوباره نزديك ساعت 5 لحظه ها دير مي گذرن ...
دوباره هر لحظه رو هزار بار مرور مي كنم ...
دوباره دلم براي ساعت 5 تنگيده ...
منم مي گويد :
به آسمان پناه برده ام
اما هنوز هم روي زمين قدم مي گذارم
ولی این بار
به زمين پناه مي برم
اما هنوز هم آسمان را مي نوشم .
مادر هميشه نگران است
از صبح مدام به پنچره سلام مي كند
كه مبادا اُورت ناچيز خانه را
به نگاهي بيگانه بفروشد !
وقتي باد مي آمد ، فراموشت مي كرد ، روياي سپيده
وقتي باد مي آمد ، فراموشت مي كرد سايه شبنم
وقتي باد مي آمد ، يادت مي كرد دل !
چه بيگاه به در كوفتن بر آمده ايي
چه بيگاه نامم را آواز مي كني
چه بيگاه قدم در راه گذاشته ايي
كنون كه شتابان در باد ، در نور؛
شتابان در من ؛
به رقص بر آمده ايي
آمدنت بخير ، اما !
" زان پيشتر كه نمي رفت هوايت به سرم ،
چه بود اين دامها ، فتـــــــــنه چَشمها ؟! "
چون به مقصود انجاميد ،
بيگانه پسنديد ؛
بيگانه پسـندي يار !
بيگانه پسندي يـــار !
****
و خلاصه اينكه :
بيگانه پسنديد !
مي داني !
گلي را كه براي بوئيدنش هفت آسمان را خبر كرده بودي ،
كودكي به غفلت چيده !
من يادگاري قديمي
- آن كتاب كهنه روي طاقچه -
را به آنكه بيگاه در مي كوبيد و ستاره اي طلب مي كرد ، بخشيده ام .
من ديريست كه تصوير چشمانت را در لابلاي خاطراتش پنهان كرده بودم ؛
كه مبادا كودكي - به غفلت - آنرا از آسمان خواب من بچيند .
و اكنون
آنرا به آنكه – غريبانه - پي ستاره اي مي گشت بخشيده ام !
مي داني !
اكنون تمام چراغهاي شهر كه از چشمانت وام مي گرفتند ، خاموشند .
اكنون ستاره ايي دور پي سو سو زدن ، سراغ چشمهاي ترا از من مي گيرد ؛
و من ،
آنرا ،
به آنكه - دردمندانه - پي ستاره اي مي گشت ،
بخشيده ام !
مي داني !
اكنون ...
...
تنهايم !
Archives
. June 2004 . July 2004 . August 2004 . September 2004 . October 2004 . November 2004 . December 2004 . January 2005 . February 2005 . March 2005 . April 2005 . May 2005 . June 2005 . July 2005 . August 2005 . September 2005 . October 2005 . January 2006 . June 2006